چاووشی یه جایی خونده که: " نه خواب راحتی دارم نه مایلم به بیداری"...
به نظر حس تلخیه این حال، ولی تلخ تر از اون؛ جاییه که تتلو میگه " من با چشای بسته بیدارم"؛ فک کن ینی حتی از یه خواب ناراحت هم محرومی، بیداری هم که هیچ!
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳ساعت 2:33 توسط golliwog|
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
به نظرم پشت هر احساسی؛ درواقع حس ترس وجود داره به شکلی...
ترس از امید، اگه واهی باشه؛ ترس از شادی، اگه تموم شه؛ از غم، اگه ماندگار بشه؛ از درد، اگه کشنده بشه و...
ترس توازن احساسی ما رو به هم می ریزه؛ و قبل هرچیزی سعی می کنیم با گریه کردن این بهم ریختگی رو هضم کنیم...
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳ساعت 2:34 توسط golliwog|
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
مصمم ینی وقتی واسه تیرباران؛ با یه گلوله هم بتونی که بشه!
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
بعضی ها مُسکن شون رو با آب مصرف می کنن؛ ما با کبریت...
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
نور چراغ از همون روزنه ایی شب ها یبرون می زنه؛ که خورشید صبح ها ازش سرک میشه...
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
هرقدر هم صاف باشی؛ تابش نور از زاویه اشتباه توان کج کردن و شکست تو رو داره!
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
اگه نظریه ی بقای اصلح داروین درسته؛ پس چرا زنده ایم ما هنوز؟!
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
ترسناک تر از قفس؛ عادت کردن به در قفس بودنه به نظرم...
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
گاهی تو زندگی تک والدی؛
والد باقی مونده تبدیل میشه به یه دیکتاتور، به یه غول...
و باید بین گیم آور شدن و شکست غول یکی رو انتخاب کنی؛ چون با یه غول نمیشه وارد مرحله ی بعد شی؛ این ینی یه بازی دو سر باخت...
و ترسناک تر از باخت اون قسمته ماجراست که خودت تبدیل میشی به غول مرحله ی بعد...
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت 0:28 توسط golliwog|
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
ما از هر کی و هر چی بدمون اومد؛ بدتر شدیم ازش...
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور
دیگه نمی شه زندگی کنم با خودم؛ نه اینکه نخوام؛ نمی تونم...
برچسب:
نویسنده: امیر محمدپور